
خانه ی پدری جایی ست كه حیاط بزرگی داشت و خانه ی دیگری بر بالای سقف ان نبود ...اما با ساخت خانه و نصف شدن حیاط همه ی دردسرها شروع شد...به لطف برادرها خانه ی پدری دارد به فروش میرسد...درست است كه خاطرات مفرحی در ان خانه نداشتیم ...نه خاطره ای از عیدها...نه خاطره ای از یلداها...نه خاطره ای از چهارشنبه سوری ها...نه دورهمی خانوادگی...اما اتاقی بود و كتابهایی و خلوت تنهایی...هیچ چیز دیگر اهمیتی ندارد جز اسایش خود پدر و مادرم ...اینكه زمان پیری خدایی نكرده اواره نشوند ....ان شالله خدا بخیر بگذراند و را...
ادامه مطلب
ساعت از یک بامداد گذشته... همسرم به دنبال طلب هایش به بیرون رفت و پسرکم که کمتر از دو ماه دیگر چهار سالش می شود خوابیده... منتظر تمام شدن لباسشویی بودم ...از گوشه کنار خانه اسباب بازیهایش را جمع میکنم...و فکرم...فکرم به عکس بسیار زیبایی ست که در اینستا دیده ام...زنی ساده و زیبا روبروی اینه ی میز ارایش زیبایی ایستاده ...عکس قدیمی ست شاید حدود سی سال پیش... یاد عکس های مادرم میوفتم...در تمام البوم خانوادگی صورت خود را با خودکار ابی خط زده ... اشک در چشمانم جمع می شود...من ان سالها نبودم و نمیدانم ...
ادامه مطلب